...

پیر فرزانه ی میخانه به دلدار بگفت:

لعبتی چون تو چرا در قفسی محصور است؟

تو که از شور و شرر سرشاری

تو که هم ناز، نوا هم داری

بنما گوشه ی چشمی و تنت را برهان

لذت عشق بنوش و طعم عشقی بچشان!

خون دل از جگر دخترک خُرد بجست

دل غم دیده اش از درد به تنگ آمده بود

سر به زیر و آرام، زیر لب زمزمه کرد

پیر فرزانه ی این دیر اگر ایشان است

حصر من به ز رهایی که همان رسوایی ست!

 

/ 4 نظر / 21 بازدید
حسین پارسائیان

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را...

مرضی

دود از کنده بلند میشه خوب![نیشخند]

حمید مستان

کحشره این اشعار سر صبحی می زدم و خوندم صفا کردم مرسی دادا

ساره

چه خبر باشکوهی دادی [هورا] خیلی خیلی خیلی مبارکه. چرخش تمام عمر براتون بچرخه