سلامتی مادری که دیروز رو بهش تبریک نگفتم!
سلامتی دزدی که غم نون رو یه بار دیگه کرد تو حلقم!
سلامتی تگرگ که تگری زد تو حال و روزم!
سلامتی ژنتیک!
سلامتی حاجی!
سلامتی راه آب!
سلامتی فامیل دور که اشتباهی شد مدیر!
سلامتی همکار که همه کار کرد!
سلامتی منبع اگزوز ریخته ماشین!
سلامتی رفیق که از غمش اُوِردُز کردیم اما سیر نشدیم!
سلامتی خدا!
سلامتی تو!
ساقی بریز جامی دگر هنوز برپایم...
این روزها حتی پاهایم هم در میروند از زیر شانه شدن!!!
چی کار کنیم؟ کورس؟!!! نه عمو جان، یه چیزی شنیدی شما، اینجا خیابون دور دور هست
اما نه واسه شما،نه ساعت هفت صبح،نه واسه من که یک ساعته در حال کورسم با خلق!
آخه زدی؟ چی رو؟ کیو؟ کجا؟شوش؟ شوش دیگه چیه؟
آره بابا، ما عبدالله شما جنیفر لوپز!
بازی هم بازی های قدیم، لگد لگد و انداختنی ، چران چران و لیس پس لیس و بغض بدون گریه مردِ بازنده!
نه بازی های الان، دور دور با ماشین پاپا، تصادف و تلفن و سند منگوله دار زعفرونیه! کانتر تو گیم نت و دیجیمون علیه آرگامون!!!
همبازی هم همبازیهای قدیم،داوود کلّه برنجی و محمود خطر،سعید تاپال و احمدخلاف!
نه همبازیهای الان، ساسی و سامی و سوسی و کامی
زدنی هم زدنی های قدیم، بنگ و تَل و عرق سگی! نه شوش و کُک و راک و ماری یووانّا..
آره بابا من راست میگم؟! معلومه که من راست میگم، بزن به چاک فنچول، رسیدی خونه
پاپا رو ببوس به مامی هم سلام کن! هِرّرری بابا، ..ون تالاق تولوق!
دندان عقل کشیده شده توی جیبم را روی جگرم میگذارم...
سرِّ باران در چیست؟
که به وقت بارش
سنگ شاعر میشود
کوه فاطر میشود
مرد آهنگر پولادین رو
سخت عاشق میشود!
سعید
91/01/26
پ.ن:باران، سقف ماشین ، اتوبان همت ، ترافیک صبح و سازدهنی=سنفونی شنبه!!!
امروز حس روزی رو دارم که تمام ثروت زندگیم یه جعبه کفش بود پر از تیله های رنگارنگ.
که بخاطر داشتنشون مواخذه می شدم توسط والدینم.
یه روز یادمه جعبه ی کفش رو زدم زیر بغلم و رفتم تو کوچه، جاییکه میدون غمار بود و بازار تیله بازی داغ داغ.
همیشه برنده بلامنازع همه بازی ها بودم.
حریفا هم که انگار بو برده بودن میخوام چکار کنم، مثل گله کفتارها که دور شیر حلقه زده باشن جمع شدن دور من.
گفتم بچینید بازی کنیم، تیری 10!!!( این یعنی ریسک 300 درصد)
هیچ کدومشون علی رغم اینکه شکی به توانایی های من نداشتن، حتی تردید هم به دلشون راه ندادن!
چیدیم، اونروز ناشیانه ترین بازی زندگیم رو ارائه دادم، حریفها طوری سرِ بردن و جمع کردن تیله ها با هم رقابت میکردن که حلقه اشک رو تو چشمای من نمی دیدن، گهگداری هم بخاطر اینکه غرورم خدشه دار نشه، می ترکوندمشون و دوباره باخت از سر!
اول از زده دار ها شروع کردم،بعد معمولی ها، بعد جیگری ها و دست آخر سه پر ها.(ارزش هر سه پر به اندازه چند تا تیله معمولی و جیگری بود)
تا دونه آخر باختم، تو دستم موند یه سه پر پرچمی که اصطلاحا" عقره بهش میگفتیم.
وقتی میومدم،همه پر بودن از حس غرور آفرین بُرد و من تنها مرد بازنده میدون!!!
تیله های برده رو میشمردن، ولی هر وقت که من برمیگشتم از ترس تیله ها رو تو جیبشون میریختن و بهت زده نگاهم میکردن.
سر کوچمون که رسیدم نشستم و یه دل سیر به آخرین تیله ای که باهاش زندگی کرده بودم نگاه کردم. بوسیدمش و با تمام توانم پرتش کردم به دور ترین جای ممکن.
باختم، چون خودم دوست داشتم ببازم!
چوب حراج را آنها که فروش رفته اند خورده اند، دردناک است اما،
آنها که مانده اند خود را بُنجُل می دانند!
← صفحه بعد